خدا...

منو تو آغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم
روی زمین چه قد بده ، می خوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بذاری
توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، منو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور...

چشمِ تو رنگِ بلوط !
من گرفتارِ سقوط !
گيسِ تو همتاي شب !
من دچارِ هُرمِ تَب !
دستِ تو پُلِ عبور !
من يه فانوسکِ کور !
تو پُر از رنگينکمون !
من غريقِ سيلِ خون !
تو بهاري تنسبز ، من خودِ پاييزم !
تو همه باليدن ، من فرو ميريزم !
تو طلوعِ گيلاس !
من يه جنگل از داس !
تو سراپا فانوس !
من صدايي مأيوس !
منُ تو ، آتشُ آب !
منُ تو ، زهرُ گُلاب !
منُ تو ، شبُ سحر !
منُ تو ، برگُ تبر !
تو بهاري تنسبز ، من خودِ پاييزم !
تو همه باليدن ، من فرو ميريزم!
من از آن سوی حسرت های