تو قصه دنبالت بودم

تو این کتاب و اون کتاب

من خودمو به خواب زدم

بلکه ببینمت تو خواب

نجستمت ، ندیدمت

یه سر به نقاشی زدم

جات خالی بود رو برگ گل

گفتم واسه این که خزون

نباشه وقت مرگ گل

رو برگ گل کشیدمت

یه لحظه تو خیال خود

بنده بی حیا شدم

بلکه تو رو پیدا کنم

کفر نباشه خدا شدم

دوباره آفریدمت

نازپریا تو قصه ها می شن عروس شازده ها

زد به سرم شازده بشم

می خوای بخواه می خوای نخواه

واسه ی خودم دزدیدمت

به هیچ بهونه ای تو را من دیگه از دست نمیدم

به قیمت سالهای سال گریه و زاری دلم

من از خدا خریدمت

شازده ی شازده ها شدم

آدم قصه ها شدم

جایی رسید

جسارتا که تو خیال خدا شدم

ولی میارزید دیـــــــــدمت....

بمون اي فصل خوب قصه هاي عاشقانه

بمون اي با تو بودن فصلي از گل با ترانه

بمون اي همصداي لحضه هاي خواب و رويا

صداي پاي بودن توي رگ هام ، تو نفس هام

هميشه قصه هاي آشنايي ناتمومه

تموم لحظه هاي با تو بودن پيش روم

چه سخته بي تو رفتن

چه سخته بي تو موندن

نمي شه اين جدايي باور من

وداع آخرينه جدايي در كمينه

غروب لحظه هاي واپسينه .....

 

 به دریا شکوه بردم از شب دشت
وز این عمری که تلخِ تلخ بگذشت

به هر موجی که می گفتم غم خویش
سری میزد به سنگ و باز می گشت